شعر 1
این شعر مال چند سال پیشه توی یه روز که ناراحت بودم
اون موقع ها هر وقت خیلی ناراحت میشدم به سرم میزد شعر بگم:
چرا با من نمیماند چرا حالم نمیداند
هزاران ناله سر دادم و او هیچم نمیداند
به طوفان چون گرفتارش بدیدم صد دعا کردم
دو دستم را گرفت و گفت دعایت را نمیخواهم
بگفتم غرق گردابی شنا در آب دیگر جو
صدایم را برید و گفت کمک از تو نمی خواهم
دلا غرق کدامین غصه ودردی
که او درمان ودردت را به هیچی هم نمیداند
حبیب قلب تنهایم تمامی ده تو غم هایم
اگرچه غصه وغم هم دگر با من نمیماند
شنیدم تو غریبان را به سختی ها پرستاری
پرستاری کن از قلبم که بی تو جان نمیماند
چو خود واله کنی دل را به یاری از عزیزانت
چگونه دوست داریشان که نامت کس نمیداند
چگونه کس کند یاری به آنکس که تو را حتی
به سال و ماه یادی نیست و فردا هم همین ماند
بسی پستی ز ما آمد بسی حالات نا زیبا
دگر گویی صدای ما صدایت را نمیماند
کنون دیگر همی دانم چرا با من نمیماند
چو ره گم کردگان را کس نشان ره نمیداند
دعای ظالمی چون من به سود کس نمی آید
و از فریاد بی احساس به رحمی دل نمیآید
چو راهت را نمیدانم کجا من رهبری دانم
نشانم ده سرایت را که دل مقصد نمیداند
دلا از درد بی درمان به نزد او شکایت بر
که بی لبخند او هرگز دمی درمان نمیآید